نفس های تند شب
دیوار را
کوتاه تر از همیشه
می بلعد...
و پشت صورتک های سرگردان
بالا می آورد!
...
خیلی وقت است
گنجشک ها
پاره آجر می خورند
و توی مشت کرم ها
سیب ،
له می شود!
وقتی ،
دیوار ها
کوتاه می شوند...!

آه...
این منم! به کاوش خود ، در کوچه های در به دری ؟
ای ساقی سبوی عدم! جامی دگر ، که پر دهدم
تا قله های ساحر خواب
تا مرزهای بی خبری...!