.

سرما

کنار پنجره ها سوت می کشید

مادر،

هنوز منتظر مردِ خانه بود

کم کم غروب و ...

بعد شب و...نیمه شب رسید!

-بابا نیامده؟

-نه طفلکم، بخواب!

در ذهن سرد شب،

افکار موذیانه چه بیداد کرده بود.

-کاش این شب پر تشویش طی شود!-

در پشت پنجره

یک انتظار سرد

این گوشه ی اتاق

مادر ،سکوت ، درد

-ای کاش لا اقل

پول رسید گاز را ، پرداخت کرده بود!

هی ! با کدام پول؟!

ها کرد تا کمی گرمتر شود ،

دستان کودکش.

چشمان سردِ زن،

سنگین تر از سکوت

می رفت تا...

-بیدار شو!

-نخواب!

اینبار ...رنجور و خسته تر

چرخید ، سمت ساعت دیواری اتاق

-لعنت به لحظه ها

-لعنت به زندگی

-آخر برای چه فردا نمی شود؟

در پشت پنجره

فردا خروس خوان...

از روی شاخه ها ، افتادن ِ سه برگ!

آن گوشه ی اتاق

سرما،سکوت،مرگ...

در کوچه ای شلوغ ،جمعییتی عظیم در حال گفتگو...

-یک مرد؟

-یخ زده؟!

مردی که تا به صبح ،همراه گاری اش

هی داد زد :لبو ،هی داد زد :لبو!


 پشت شیشه برف می بارد!

 و باز هم من و این پنجره و تو که از پشت بخار آلودگی این شیشه چشمهایت را آشیانه ام می کنی...

 سرد است...واین واژه های لعنتی که ذوب نمی شود اما ذوب می کند...

 سرد...درد...برف...حرف...حرف...حرف...

 و توی برفها حرفهایی هست که جا مانده است...

که  برف یعنی درد روزهای سرد آدمیان...

که  برف یعنی سپید رویی آسمان و سیاه رویی زمین...

که...برف...

+ تاريخ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

شب است و فاصلــه ها ساکت و پریشانند

برای غربت بــــــــــاران ترانـــــه می خوانند

.

شب است و ساقه ی پاییـــــز بوی تب دارد

و نبــض حادثه هــــــا خوب خوب می داننـــد

.

کـــــه انعکاس نگـــــــــــاه پرنده ها زخمیست

و چشمهـــــــای مترسک ، هنـــــــــــوز گریانند

.

شب است و بوی تعفن گرفته لاشه ی عشق

و دستهــــــا همه از دستهـــــــــــــــــا گریزانند

.

کلاغهای سفیــــــــد سؤال های سیـــــــــاه

برای مــردم این شهـــــــر عجیب آسانند...؟!

.


کاشکی تمام خوابها ، یک روز صبح ، بیدار می شدند و می فهمیدند که تمام شب سیاهی را خواب دیده اند!

و ایمان ، یعنی دستهای تو! که در سیاهی ظلمت ، خورشید را نشانه گرفت... دستی در دست ...

+ تاريخ یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

 

یلدا...

خلاصه ی

چشمهای تو بود!

که عشق را

به سرسختی

         ستاره سپرد....

.

پیش از آنکه شعر زاده شود!

 

     

 تمام شد...

 و پاییز یعنی لبخند خدا که ماسیده روی لبهایش و بغض شده که ببارد آسمان امشب!

  یکی بود و یکی نبود...پاییز بود و خدا...پشت برگهای خیس...

  وقتی باران تمام باغ را با خود برد، تا دریا دلش برای خدا تنگ نشود...!

...

+ تاريخ دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

.

در پس پنجره ی فیروزه ای اتاق

چشمهای زلال ترین شب بارانی

شعر دستهای تو را

می سرود...

 وقتی رویای سرد پاییز

خواب غزل را شکست !

.

.

بیدارنشو!

بهار یعنی کابوس بعد از زمستان...

بخواب کودک روزهای آبی شهر!

.

.

این جا کلاغها همه سرگردانند...!!

.

سزد که رایحه ی درد سازدم مدهوش

که باغ عشق به داغ شکسته بالی توست...!

...

 

+ تاريخ یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

 

 و باز هم

 می رسم به انتهای کوچه،

 آنجا که رد پای زخمی ات

 به اوج می خواندم

- همچون پرنده ای -

.

.

 اما نگاه کن!

 آسمان سرخ شده از این زنجیرها

 و سیاه می کند آبی را!

.

.

 شب ،

 چشمهایم کور می شود

 تا دستهایت را گم نکنم!

.

.

و این باران لعنتی

 که تمام نمی کند پاییز را...

.

. 

 کفشهـــــــایت خـیـــس شده است!

 

+ تاريخ یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

روزی که توی چشم غزل آسمان شکست

 با های های ساکت گلدان، زمان شکست

.

حسرت کشیـــــــــد ، قاب غم آلود لحظه ها

روزی که روح تشنه ی باران از آن! شکست

پاییز بود و قلب زمین ســــــرد ســـــرد بود...

تاریک بود و...حـــادثه ای...ناگهان شکست!

.

پاشیـــــــــــد روی صورت مهتابی زمیــــــــن

خوابی که سبز سبز شکفت و خزان شکست!

.

...

.

وقتی سیـــــــــــــاه معنی پرواز مـــــــــرگ شد

وقتی پـــــرنده محو شد و آشیـــان شکســـــت

.

پایان مهربانی دنیا...ستـــــــــــــاره مــــــرد...

یک شاخه گــــــل کنار غم باغبـــــان شکست...!

  خدا حافظ...مثل سلام...سلام  آن روز که به دنیا آمدم...من...زهرای کوچک تو...

  یادت هست؟هنوز کوچک بودم ، توی حیاط زیر آسمان...وقتی ستاره ها را یکی یکی نشانت میدادم...

  و می پرسیدم که ستاره ی کیست؟رسیدم به ستاره ی تو...یادت هست؟

  مادر؟به خدا ستاره ی تو هنوز هم آن بالاست...نیفتاده...نیفتاده...

  راستی مهربان من...پرواز؟تنهای تنها؟پس زهرا بعد تو دستهای سردش را به که بسپارد عزیز دلم؟

  یادت هست مادر؟وقتی هوای دلم بارانی می شد تو هم با من می باریدی؟

  نمی دانی چه سخت است آسمان دلت ابری شود و تو عادت کرده باشی و همسفرت نباشد که با تو ببارد...

  نمی دانی مادر چه سخت است بالهایت را بشکند این روزگار...

  می خواهم بیایم آن بالا...به خدابگو منتظر می مانم...بگو زهرا از این شب های بارانی خسته است...

  منتظر می مانم مادر...منتظر می مانم فاطمه ی مهربان من...آسمان من...

  مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست

  یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد...یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد؟

+ تاريخ شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

 

می شد نگاه پنجره ها را نفس کشید

می شد برای آینـــــه ها سنگ را ندید

.

می شد کنار دلخوشی پوچ رنگــــــها

خاموش بود و حسّ تـــــر  ِ آب را شنید

.

یا توی کوچه باغ پر از نــــــور لحظه ها

کودک شد و برای عروسک ستاره چید

.

وقتی که فصلـها همه پاییز می شدند

از عمق برگ های غمآلود و سرد بیـــد

.

مدهوش بــــاد بود و کنار خزان شکفت

پایانِ زرد بود و تپیــــد و به گل رسید ...

.

می شد تمام ثانیه ها ابــــر می شدند

از روز های خسته ی ما شعر می چکید ...!

.

.

 خاموش می شوم و فکر می کنم...

 به آسمان ! و  بادبادک هایی که  توی دعوا پاره می کردم ،

 به بازی ! و به عروسک های پشت ویترین مغازه ها

 به باران ! وقتی تا ته کوچه به دنبال رنگین کمان می دویدم ،

 به آدم ها ! که رنگین کمانم پشت دیوار های شان دفن شد...

 و به خودم...

                            که بزرگ شدم ! پیش از آن که به انتهای کوچه برسم ...!؟

 ...

 

+ تاريخ شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

 

شب و سیاهـــــــــــی تردید ابرهای بهار

شب و سکوت دو چشمان مانده بر دیوار

شب و حضور خـــــــدا توی خانه ی مولا

و عشق تکیه زده روی شـــــانه ی مولا

دو چشم روشن آبــــــی ، کنار آیینــــــه

بهار می شکفــــــد ، از بهــــــــــار آیینه...

 

...

 

 وقتی سرازیر می شوی از چشمهایم ، تمام تو را لبخند می زنم...

  آقای من !

  امشب با تمام سپیدی از لبان روز گار سیاهم جاری شدی...فقط شش مصرع !

  کاشکی می توانستم بخوانمت !

  کاشکی می توانستی بدانی ام !

  می دانم که می دانی غریب آسمان...می دانم که می دانی...خوب می دانم!

  نجوای روزهای پر اندوه زمین...

 

   چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟   دلم را دوزخی سازد  ، دو چشمم را کند جیحون ...

 

                                                                اندکی صبر ... سحر نزدیک است

+ تاريخ پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

 

 من ،

 هیچ گاه

 دوستت نداشته ام!

 کفش هایم را نگاه کن!

 پاییزها را رقصیده اند.

 پاییز ها را...

 دیرت نشود!

 من

 هنوز ؛به " داستان عشق"  گوش می دهم...

 و " زمانی برای ما" !

 و تو باز هم دیر می رسی...!

 

 ک ف ش هایم را نگاه کن!!!

        

 

  

 شعر می شوی و می خوانمت...با همین دستها! باز هم خسته از این گذر گاه...

 سهم تو می شوم!

 با نگاههای کال زنی که سالها قبل از تولدت قسمتی از سینه اش را در ردّ  پایت جاگذاشت

 ببین چه برفی می بارد... 

 و تیک تاک این ساعت سالهاست توی برف جا مانده است!

  آقا ؟؟

 م م م م م... کا ل یعنی ن ر س ی د ه ؟

+ تاريخ شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

 

 نفس های تند شب

  دیوار را

 کوتاه تر از همیشه

                           می بلعد...

 و پشت صورتک های سرگردان

  بالا می آورد!

 ...

خیلی وقت است

   گنجشک ها

                    پاره آجر می خورند

و توی مشت کرم ها

                    سیب ،

                                له می شود!

 وقتی ،

  دیوار ها

                             کوتاه می شوند...!

      آه...

      این منم! به کاوش خود ، در کوچه های در به دری ؟

      ای ساقی سبوی عدم! جامی دگر ،  که پر دهدم

       تا قله های ساحر خواب

                                تا مرزهای بی خبری...!

+ تاريخ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

 

یک صفحـــــــه ی سپید کنار غمی کبود

آغازو...امـــــــــــتداد نگاهی که می ربود


از لحظه های مبــــــــهم باران سکوت را

از بیمناکی نفس تند شب ، وجـــــــــود!


او مست می شد از تب آغوش سرد مرد

یا...تیک تاک گمشده ی ذهن مرد بود! ؟


یک مــــشت واژه! توی گلویی که می تپید

مصلوب درد ، رو به زمان چشم می گشود!


...


شاید کســــی شبیه بلوغ ستاره شد!

بی ادعا ، برای دلش شعــــر می سرود


در چشمهای منتظـــر پشت شیشه ها

او بود و...سایه ای لب دیوار و...او نبود..! 

 

 

   می آغازم...شبیه کوچ...و مثل پرنده...

    و تو! یک علامت سوال که هیچ گاه پاسخت را نیافته ام! 

    با یک علامت سوال می آغازم...می کوچم...و مثل پرنده...که مردنیست!

    فردا دوباره هوا گرم می شود - برگها به زمین می افتد - برف می بارد ...

    و باز هم...بگذریم...! 

+ تاريخ یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

 

و این خیابان دراز...

که مردمکانت را

به بازی می گیرد...

به این سیب سرخ!

به بهت چشمهای از حدقه بیرون آمده ی شب!

انگشت به انگشت...

وجب به وجب...

کبود می شود!!!

...

فردا...

تمام زخمهای دنیا

سر باز می کند...

و تمام انگشتهای بریده

فریاد می زند!

از دستهایی که کافرند...

که فنجان را درست بر نمی گردانند...؟!! 

 

 

و پای هر سوسو ترانه ای پا به زای خفته است...!

این آخرین اضطراب نبود!!!

تلخ میشوم...شب ظلمتی را می ماند که هرگز به انتها نمی رسد!

و باز هم این چشمها...این جاده...این انتظار لعنتی می خنداندم...می گریاندم...!!!

 ماندن همیشه خاطره ای خوش نیست...تا سایه ها شکسته ی دیوارند...؟!

+ تاريخ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده زهرا یعقوبی نظرات ()

log